تبليغاتX
همشاگردیها
همشاگردیها
هه....!!!
اولین درختان پاییزی رنگ و رویشان به سرخی میرود                                 

چه رشک آور...برگهای درخت افرا...باشکوه ترین مرگ اندیشمندانه!

بوی پرآکنده خاکستر نمناک برای من بوی صبح خیلی زود بود آن هنگامی که بیدار میشدم

و حالا بعد از سالها فهمیدم این بوی خوش سوختن مرگی اندیشمندانه بوده

باید بیشتر فکر کنم فکر کردن به اینکه دیگر فکر نکنم

من استفاده شده ام....من با صدای طبلها به سوی استفاده شدن رفته ام....چشمانم از این سیاهی

فشرده شده....هیچ چیز نمی بینند جز اینکه  ...  هر صبحدم از میان آدها و ساختمانها میگذرم تا به تعفنگاه برسم

آه ... حشرات

میدانم که ممکن است بعضی از همین حشرات مرا را نوش جان کنند مسئله فقط زمان و مکان است بایددر زمان مناسب در مکان مناسب باشیم...هه چه جالب !!!!

دیشب یک سوسک قبل از مرگ خیلی باحسرت نگاهم میکرد....خدایش بیامرزد...گفتم که فقط مسئله مکان و زمان است

و هر روز به وقت غروب به تابوتم باز میگردم...جایی که فقط میشود آنجا خوابید و دوباره فردا به تعفنگاه باز گشت...از میان حشرات

من متهم ام...به کشتارها می اندیشم.من باغی از داغهای سیاه و سرخم بیزارم از خودم بیزار و هراسان.

من لحظه لحظه زندگیها از کف می دهم.زمین تیره می نوشدشان.او خون آشام تمامی ماست پناهمان می دهد پروارمان می کند و مینوشدمان ...می شناسمش،پبرچهرهء زمستانی صمیمی اش را می شناسم...این عجوزه عقیم رابا بمب ساعتی کهنه اش میشناسم ...وچه انسانهایی که حقیرانه عاشقش شده اند.

او آنها را خواهد خورد...خواهد خورد شان...سرانجام...خواهد خورد !

سر انجام خورشید ...فرومی افتد...من...می میرم مرگی که بوی صبح خیلی زود بدهد و پس از من انسان دیگری به این دنیا ملحق میشود و به سرعت رام میشود در میان درد و خفت و رسوایی دائمی

کم کم قوانین را می آموزد...با هر اشتباه ضربات درد آور شلاق در انتظارش هستند  ...همواره از تفکراتش بی بهره میماند و با این حال باید تقلا کند به خودش قول میدهد که دیگر تحقیر نمی شود 

بعضی زندگیشان را وقف میکنند تا به زندگیش ادامه دهد و او در عوض تصمیم میگیرد که خوشنودشان کند اما باز هم نمیشود...او هرگز آن طور که می خواهد نخواهد بود او هرگز آن طور که میخواهد نخواهد درخشید..او هرگز ازاد نخواهد بود...چیزی که درک کرده چیزی که فهمیده این است که هرگز آنگونه که می خواسته ندرخشیده ....او جنگجویی است که هر گز پیروز نشده و حالا پیرمردی است که می خواهد در افسوس به دنیا آمدنش بمیرد  و آنگاه زمین تیره مینوشدش  مثل بقیه...

 


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
تسلیت به جلال
به تو که می اندیشم  انگار صدای پای رفتن بخشی از خودم را از وجودم میشنوم و احساس گناه میکنم ...در سوگ آن روز هایی که اندیشه و احساس بود... گاهی شرم مانع از حتی نفس کشیدن میشود چه رسد به غمخواری...نمیدانم با کدام رو می خواهم به تو تسلیت بگویم...پای تلفن هم همین وضع بود درب مسجد هم... تا اینجا ها که می آیم  ادامه دادنش سخت است ....جناب آقای عالی نژاد از صمیم قلب درگذشت پدر بزرگوارتان را تسلیت میگویم....می دانم که تو هم مثل من گاهی او را با خدا اشتباه میگرفتی


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
قانون خوانی از زور بی خوابی
شده ام مثل داروخانه شبانه روزی که
با آن همه قرص خواب خوابش نمی‌برد
قفسه‌ها سرشار از دردهای تاریخ گذشته است
ازسر شب تا حالا ۵ بار همه این صف را پیموده ام و این پنجمین دیازپام است.
فکر کنم توی اینها هم این روزها آب میکنند حتما علت گران شدنشان هم همین است
چون یارانه آب را برداشته اند. خدا را شکر که زخم هست درد هست فکر هست و قهوه و سیگار(سیگار دروغگوی پست لعنتی ۱۵ سال پیش روی پاکتش کتبا  قول داد حتما مرا میکشد ولی هنوز به قولش عمل نکرده) و گرنه این قانون مجازات حسابی حوصله آدم را سر می برد .جلدش هم کنده شده یادمه بچه که بودم همون اول سال کتاب نوهام رو میدادم آقای قاسمی (چون آقای ضیغمی (خدابیامرز) گرون میگرفت)منگنه میکرد تازه با نایلون جلدش هم میکردیم .حالا دیگه هیچکدومشون نیستند همه مردن محلمونم مرده. منم....زندم ....یه چیز جالب ..اس ام اس.. اومده ساعت ۵/۳ صبح بگو چیه؟ سوال تست از موسسه (فرق دلال و حق العمل کار چیست؟) فکر کن!!! سه و نیمه صبح!!!؟؟؟ فعلا خدافظ

راستی فندکم کو؟


[ حرفهاي همشاگردي ]        
+ نوشته شده در ساعت 3:39 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
دوباره شروع
چند دقیقه ای هست که بیدار شدم ...بی هیچ دلیلی خیره شدم به لکه روی سقف مات و مبهوت  و بدون هیچ فکری آنقدر نگاهش کردم که وقتی  چشمم را هم  میبندم باز میبینمش ... وحالا گوشم بیدار شده ""یک آهنگ قدیمی"" (باز تلویزیون را خاموش نکردم و خوابیدم) اشک از کنار چشمم سر میخورد و میرود توی گوشم ...این دیگر چیست؟ از بعد از آن عمل کذایی تا حالا خبری از اشک مشک نبود شاید قطره دیشب خوب جذب نشده ...شاید هم بخاطر خیره شدن به لکه سقفه شاید هم به خاطر .....................................

دو سه روزه که دوباره به وبلاگهامون سر میزنم روی هر کدوم یک وجب خاک نشسته انگار تموم شدن...انگار هیچ وقت نبودن...مثل بچگی...چی شده؟ بزرگ شدین ؟عاقل شدین؟ 

از خودم شروع میکنم البته با اجازه بزرگترها

این امتحان وکالت هم داستانی شده

انگار همه این ۴ سال رو بخوای تو یه جمله بگی اون هم بی کم و کاست.

به هر حال از دیروز شروع کردم توی موسسه هم ثبت نام کردم تا ببینم چی میشه...

اگه جونی باشه باید قانون مدنی و کیفری و آیین دادرسی هاشون همین طور اصول فقه رو تو همین دو سه ماه حسابی بخونم و تموم کنم

راستی واسه اصول فقه کتاب دکتر محمدی  رو گرفتم کسی منبع بهتری سراغ نداره؟

این از من در ضمن میدونم وبلاگ با همدیگه(منظورم مهدی جان برزگر عزیزه) شروع کرده و امسال تنها کسیه که پست جدید داره بد نیست یه سری بزنید.


[ حرفهاي همشاگردي ]        
+ نوشته شده در ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
ای خستگی

  لبهایت را نزدیک تر نکن. همین که شکل بوسه می دهد به دهانم کافیست . همین کشش شیرین و دردناک برایم کافیست.

میخواهم ببینمت هرشب و هرشب وتاصبح پلک هم نزنم ...نفس نمی کشم که وگرنه مغلوب شمیمت خواهم بود ای خلصه جاویدان، میدانم چقدر دوست داری پلک هایم را ببوسی. میدانم.ولی لذت تصورش برایم کافیست. لب هایت را مماس بگذار رویشان ولی تماس نه . حرارت لب های تو باشدو نرمه ی پلک های من. لب های بازیگوشت را روی پلک هایم بلغزان من تسلیم نمیشوم . همین احساس برایم کافیست.

نمیدانی چقدر دوست دارم چرخش آرام تنت  را، و آن هنگام که سرم را که میان بازو و ساعدت می گیری اگر طاقت بیاورم جهانم از سایه ها و وحشت ها در کنج آن گوشه ی دلخواه ایمن می شود. عشق بازی با تو نهایت قدرت من است پس قدرتم را بیازمای. و تو دوست داری نهایتم را آنگاه که زانو میزند تمام مردانگیم در برابر آغوشت ای آخرین گناه . ای خونیاگر مدهوشگر ای ساحره شهوت و ای لذت بخش ترین گناه ...بمان و ترکم نکن که تمام آرزوهایم را وقت عشق بازی با تو در شبهای تنهاییم فتح میکنم و به همه شکست هایم میخندم ...من با توام و با تو میمانم تا طلوع هر خورشید ای  عشق جاویدم ای خستگی .

 

تقدیم به پیشگاه استاد و سرور همیشگیم دکتر روحالله رحیمی

کسی که به خستگی هایم معنی بخشید

 

 

 


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 3:26 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
بنام پدر
  • بنام پدر
  • سلام خدا 

    می بینی؟

    می بینی سلام کردن به کسی که سلام را می فهمد چقدر مشکل است!

    گاهي تو را ميبينم که قوز کرده با پالتوی مشکی بلند

    سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه ميگذري و رو به ایوانی

    که من ایستاده ام ميآيي، آواز که ميخواني تازه ميفهمم پدرم را با

    تو اشتباهی گرفتم. بايد ببخشي....

    امروز حالت چطوره؟

    من كه خيلي خوبم آخه فردا روز پدرمه ....

    ولي يه مشكل بزرگ دارم...نميدونم چي بهش كادو بدم...ميشه كمكم كني؟

    ميشه خواهش كنم بقيه عمرم رو واسش كادو كني؟...ولي اينطوري مثل اينه كه هديه ۳۱ سال پيشش رو به خودش بر گردونم اونم دست خورده و ناقص ... قلبم ،چشمام ،سلا متي و تمام زندگيم رو هم كه اون بهم هديه كرده ميگي چيكار كنم؟ چي رو كادو بدم كه لا اقل ارزش موي سفيدش رو داشته باشه؟

    نه نه ناراحت نشي خدا جون ميدونم كه تو همه چيز رو خلق كردي حتي منو ولي اگه بابام نبود ...نبود كه بخاطرم زجر بكشه...اگه دستاش نبود كه برام پينه ببنده...اگه پاهاش واسم تاول نميزد...اگه صورت ماهش بخاطرم چين نميخورد ... اگه بخاطرم به هر كاري تن نميداد ...اگه مثل كوه پشتم نبود ...اگه مثل شمع نميسوخت...اگه زندگي و هستي و غرور و سلامتيش رو هر روز و هر روز و هر روز و هر لحظه نثارم نميكرد چطور ميخواستي منو تو اين دنيا نگه داري؟

    بي خيال خدا جون انگار تو اين همه نعمتي كه آفريدي چيزي نيست كه لياقت بابامو داشته باشه .....

    باز هم عذر ميخوام كه گاهي تو را با پدرم اشتباهي ميگيرم...

    او که وجودم برايش همه رنج بوده و وجودش برايم همه مهر.

    توانش رفت تا به توانايي برسم و مويش سپيد گشت تا رويم سپيد بماند.

    او که فروغ نگاهش،گرمي کلامش و روشني رويش سرمايه هاي

    جاوداني زندگي من است.

    او که راستي قامتم در شکستي قامتش تجلي يافت.

    در برابر وجود گرامش زانوي ادب بر زمين مي زنم و با دلي مملو از

    عشق،محبت و خضوع

    بر دستش بوسه مي زنم.

    به انضمام وجودم نثار پاي پدرم  مراد رمضاني


[ حرفهاي همشاگردي ]        
+ نوشته شده در ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
این وبلاگ مُرد دعا کنید صاحبش هم بمیرد (خواهش میکنم)
 

یکی از همشاگردیهای محترم که البته نامشان محفوظ است طی انتقاد شدیدی در یکی از نظرات (خصوصی)ابراز داشته اند:(عین جمله به نقل از خودشان) وبلاگ شما مرده تمام مطالبش انگار از زبان مرده ایست که به جهنم واصل شده و از آنجا ناله میکند هر کس که نوشته هایش را میخواند به یاد شب اول قبر می افتد آخر این حرفها چه قرابتی با نام همشاگردیها دارد؟بهتر نیست بجای اینها مسایل و مشکلات دانشگاه و یا رشته حقوق و یا حتی داستانها و متن های عبرت آموز و امیدوار کننده داشته باشد؟ من خودم به شخصه ترجیح میدهم به وبلاگهایی بروم که داستان و نوشته های طنز و سر گرم کننده دارد تا جا هایی مثل اینجا که انسان را دپرس میکند.......و.......و........................الی آخر

ایشان هیچ آدرس ایمیل یا هر گونه راه ارتباط دیگری را ذکر نفرمودند که بشود پاسخ فرمایشاتشان را به به حضور گرامیشان رساند پس به ناچار این پست را به همین اختصاص میدهم این شب امتحانی...!!!

چون نظرشان را در پست هیولای تجاوز گذاشته اند و چون از کل فرمایشات و همچنین عبارات و استعارات بکار برده شده توسط شما این گمان بر حقیر مستولی گشت که باید  

از برادران مذهبی دانشگاه باشید پس در همین چارچوب به اختصار عرض میکنم:

حضرت علی (ع) میفرماید:

وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلْبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رِعَاثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالِاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِينَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ كَلْمٌ وَ لَا أُرِيقَ لَهُمْ دَمٌ فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا كَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيراً .

خطبه 27 نهج البلاغه ، فيض الإسلام .

به من خبر رسيده كه مردى از لشكر شام به خانه زنى مسلمان و زنى غير مسلمان كه در پناه حكومت اسلام بوده وارد شد ه، و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشواره‏هاى آنها را به غارت برده ؛ در حالى كه هيچ وسيله‏اى براى دفاع ، جز گريه و التماس كردن ، نداشته‏اند !

لشكريان شام با غنيمت فراوان رفتند ، بدون اين كه حتّى يك نفر آنان ، زخمى بردارد ، و يا قطره خونى از او ريخته شود ، اگر براى اين حادثه تلخ ، مسلمانى از روى تأسّف بميرد ، ملامت نخواهد شد ، و از نظر من سزاوار است .

ببینم همشاگردی عزیز  شما ان شاء اله روزنامه که میخوانی نه؟ به صفحه حوادث روزنامه ها که به حمد اله از پر خواننده ترین و پر طرفدار ترین بخشهای هر روزنامه ایست سر زده اید؟

ماجرای  تجاوز به دختر سه ساله   ماجرای قتل پیر زن ۶۰ ساله ماجرای قتل عام خانواده  ماجرای تجاوز به زنی در برابر شوهرش  تجاوز و قتل دختر ۶ ساله توسط پدرش حبس کودک تا مرگ ماجرای کوفت ماجرای زهر مار..............

میدانید همین حالا که این متن را میخوانید چند نفر را دارند میکشند؟ یا به چند نفر دارند تجاوز میکنند؟ یا اموال و هست و نیست چند نفر را به یغما میبرند؟آیا فیلمهای تجاوز به دختر بچه های این مملکت را توی آن موبایلهای کوفتیتان ندیده اید؟

 

باز دختري در گوشي هاي تلفن همراه ما ضجه زد. عريان شد. التماس كرد. آرزوي مرگ كرد. ... باز به يك دختر نوجوان در گوشي هاي ما تجاوز كردند و ما نگاه كرديم

آیا انکار میکنی ؟نیست؟ دروغ است؟چند تا را باید مثال بزنم تا انکار نکنید؟این روزها با این فرهنگی که پیدا کرده ایم کجای مملکتمان امن است؟مدرسه؟ خانه؟ خیابان؟ بیمارستان؟راستی پارسال خبر تجاوز متخصص بیهوشی در بیمارستان را خواندی؟نه؟ پس بخوان و بدان

دخترانی که برای عمل زیبایی بینی به بیمارستان .......(نام محفوظ است) مراجعه می کردند، پس از عمل متوجه می شدند که بکارت خود را از دست داده اند. به دنبال شکایت این دختران به نیروی انتظامی .....، نیروی انتظامی دوربین مداربسته ای را به صورت نا محسوس در اتاق عمل قرار داد و مشخص شد که پزشک بیهوشی این عمل زشت را با این دختران انجام داده است.
عکس های منتشر شده از این اتفاق شرم آور به قدری تکان دهنده است که تنها یک عکس از این عمل قبیحانه منتشر شده است.

 

خُب این خبر و امثالهم را که هر روز و هر روز و هر روز میشنویم و میبینیم باید یاد آتش جهنم و به قول من آن تاریکی کش دار بیندازدمان یا حور العین بهشتی؟

همشاگردی عزیز نه من و نه این وبلاگ هرگز سیاسی نبوده و نیستیم به نظرم این مسایل هم آنقدر که به حقوق و جامعه و فرهنگ مربوط میشوند به سیاست مربوط نیستند قبل از اینکه امثال شما بخواهید فردا در دادگاههای این مملکت حکم صادر کنید و یا در مجلس قانون وضع نمایید اول باید بدانید که کجاییم و به چه دردی گرفتاریم اول باید سیاهی را ببینی و با تمام وجودت حس کنی تا بتوانی به جنگش بروی شاید خیلی ها در این مملکت بگویند به ما مربوط نیست و بخواهند احساسات لطیفشان با این حرفها آسیب نبیند و به قول شما دنبال داستان طنز بگردند اگر شما از آن دسته اید باید عرض کنم این رشته را اشتباهی انتخاب کردید و حدس شما کاملا درست است:نوشته های این وبلاگ ناله های یک مرده جهنمیند.چرا؟؟؟؟

این وبلاگ سیاهی را با تمام وجودش حس کرد

این وبلاگ  مُرد دعا کنید صاحبش هم بمیرد (خواهش میکنم)

ایران سرفراز

                                                                


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 4:0 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
هیولای تجاوز

نمی دانم این چه درد سیاهی است که این سالها مثل بختک بر سرمردمان افتاده ...دیروز مبحث تجاوز را دوباره در قانون و همان یکی دو کتابی که مختصر به شرحش پر داختند مرور کردم در نظر اول بد نیامد این قوانینی که برای پیشگیری و البته بیشتر مجازات مرتکبین این جنایت وضع شده ولی یک سوال ساده تمامش را بیهوده مینمایاند اگر قوانین خوب است پس ایراد از کجاست که این سیاهی وحشتناک از جامعه ما کنار نمیرود؟مصاحبه رییس محترم پلیس را همین دیروز خواندم :(نقل قول):بیشترین جرایم علیه زنان ایران را تجاوز به عنف تشکیل میدهد.(پایان نقل قول)میدانم که معنی تجاوز به عنف را تو که قانون میخوانی و حقوق میدانی میفهمی ولی بعیدمیدانم بتوانی با تمام وجودت اندازه این هیولای سیاه را در ذهنت مجسم کنی چه کمیت این جرم و چه کیفیتش با همه جرایم دیگر از زمین به آسمان فرق دارد این هیولای اهریمنی در یک لحظه متولد میشود دقایقی جانی را در بند خود اسیر میسازد و ناگهان او را با تمام کثافاتی که سراپایش را پوشانده تنها میگذارد و ناپدید میشود ...حالا او مانده و ظاهری دیو گونه و پلیدو باطنی سر شار از نفرت هم از خود و هم از قربانی ...تا نفرین دوزخ پایان ماجرای این حیوانیت را چگونه رقم زند ...با مرگ جانی؟مرگ قربانی؟ مرگ و نیستی توام با مهلک ترین شکنجه ها برای قربانی که باید بقیه عمرش را همچون یک گناهکار بی آبرو و انگشت نمای بیچاره و ذلیل در میانمان زندگی کند و در پایان تصمیم بگیرد از میان ار تفاع و تیغ و سم و آتش یکی را برای رهایی برگزیند و یا اینگونه که متاسفانه گاهی اتفاق میافتد !!!!!ازدواج جانی با قربانی!!!!!!را تجویز میکنیم که در واقع تکرار این شکنجه ابدیست است در ادامه زندگانی قربانی ....نمیدانم شاید هنوز هم نتوانستم کراهت و زشتی این ابر هیولای نفرینی را نشانت بدهم ....به ناچار روز خوبت را خراب میکنم ...به ادامه مطلب بیا برایت ماجرایی میآورم که چار ستون بدنت را بلرزاند و آنگاه بدان تنها قله کوه یخی را دیده ای که تمام عظمتش در زیر آب پنهان است و بگو که همشاگردیها چطور با این اهریمن کثیف درافتند؟

 

در باز شد و مرجان از خونه بیرون آمد . مرجان تازه شش ساله شده بود . وجود او برای پدر و مادر ش مایه خیر و برکت بود . از شش سال پیش که او پا به این دنیا گذاشته بود ، کار و بار پدرش رونق گرفته بود و او را از فروشنده ای خرده پا ، به تاجری نام آشنا تبدیل کرده بود .

خونه فعلی آنها در پایین شهر قرار داشت ، منطقه ای کثیف با افرادی فقیر نشین . البته آنها تا دو هفته دیگر برای همیشه از این منطقه میرفتند و در منطقه ای بهتر در بالای شهر ساکن میشدند .

مرجان مثل همیشه برای بازی کردن از خونه بیرون آمده بود . او دختری زیبا و خواستنی بود با پوست نرم سفید رنگ با موهای بلند قهوه ای که مادرش آنها را به زیبایی بافته بود .

مرجان جلوی در حیاط نشست و با عروسک قشنگی که پدرش به مناسبت تولدش برای او خریده بود ، مشغول بازی شد .

- - - - - - - - - - - - -

در باز شد و قاسم از خونه بیرون آمد . او تازه از سربازی برگشته بود و به دنبال کار میگشت . او فرزند آخر خانواده بود . پدر او از زن اولش هفت بچه و از زن دومش پنج بچه داشت که قاسم متعلق به زن دوم او میشد . فاصله سنی او با پدر و مادرش بسیار زیاد بود ، به طوری که قاسم به یاد نداشت حتی یکبار دست محبت آمیز پدرش بر سرش کشیده شده باشد ، او از پدرش تندخویی ، خشم و کینه را یاد گرفته بود و از مادرش بی مهری و بی محبتی را . برای قاسم انگار همین دیروز بود که پدرش مانع ادامه تحصیل او شده بود و او را مجبور کرده بود ، با ۱۲ سال سن به شاگردی مکانیکی برود . قاسم هیچ وقت کتکهای استای مکانیکش را فراموش نمیکرد ، اون آچار تو سر خوردنها ، اون سیلی ها ، اون تحقیرها ، اون فحشها که همه جزیی از وجود قاسم شده بودند ، هنوز صحنه به آتش کشیدن مکانیکی از یاد قاسم نرفته بود ، انگار همین دیروز بود جای جای مکانیکی را به نفت آغشته کرد و با کبریتی انجا را به آتش کشید و این گونه انتقام خودش را از استای عوضیش گرفت . بعد از اون حادثه قاسم کارهای مختلفی رو امتحان کرد ، اما هر بار بعد از یکی دو ماه کار به بهانه های مختلف اونو اخراج میکردند ، تا اینکه بالاخره زمان سربازیش از راه رسید و عازم خدمت شد . دو سال خدمت برای او خیلی زود گذشت ، او به شرایط سخت عادت داشت ، ولی خدمت برای او هدیه ای شوم به جا گذاشت و آن اعتیاد بود . قاسم به تریاک معتاد شده بود و علائه بر آن گه گداری از کریستال هم استفاده میکرد .

قاسم خواست مثل هر روز موتور قراضه اش را بردارد و به دنبال کار برود ، که ناگهان نگاهش به مرجان افتاد که دم در خونشون مشغول بازی بود ، قاسم به مرجان نگاه نمیکرد ، بلکه به گردن بند ، گوشواره و النگوهای مرجان نگاه میکرد که در زیر نور خورشید به طور وسوسه انگیزی میدرخشیدند . ناگهان فکری شوم از مغز قاسم گذشت . او با خود اندیشید : این طلاها میتونه پول دو ماه موادم رو تامین کنه . میتونم دو ماه عشق دنیا رو بکنم .

قاسم سوار موتورش شد و حرکت کرد .

نیم ساعت بعد قاسم در حالی که یک بستنی به دست داشت به سمت مرجان حرکت میکرد . کوچه خلوت بود و به جز قاسم و مرجان و یکی دو تا بچه دیگر که مشغول بازی بودند ، کس دیگری در کوچه حضور نداشت .

قاسم به مرجان رسید و کنارش نشست و بستنی رو جلوی صورت مرجان گرفت و گفت : اینو برای تو گرفتم .

مرجان نگاهی به قاسم کرد . او قاسم را میشناخت و تا حالا بارها او را دیده بود . مرجان از روی سادگیه بچه گونه ش با قاسم سلام کرد و بستنی رو از دستش گرفت و بعد از او تشکر کرد .

مرجان شروع به لیسیدن بستنی کرد و قاسم محو تماشای النگوها و سایر جواهرات مرجان شد .

قاسم : دوست داری بازم برات بستنی بخرم ؟

مرجان با دست دهان کثیفش را پاک کرد و گفت : نه . مرسی .

قاسم : از اون تخم مرغ شانسی ها چی ؟

مرحان : نه . بابام خودش برام میخره .

قاسم : اما بابات بهم پول داده تا برات تخم مرغ شانسی بخرم .

مرجان : راست میگی ؟

قاسم دست کرد از داخل جیبش یه پانصد تومانی بیرون آورد و به مرجان نشان داد و گفت : بیا . اینم پولش . خودش صبح بهم داد گفت برای مرجان جونم بخر .

مرجان : پس بذارید به مامانم بگم که با شما میخوام برم تخم مرغ شانسی بخرم .

قاسم با ترس گفت : نه ، نمیخواد بگی . زودی برمیگردیم .

مرجان : ولی مامانم گفته جایی نرم و فقط دم در خونمون بازی کنم .

قاسم : عیب نداره . مامانت نمیفهمه . با موتور میبرمت تا زودی برگردیم .

مرجان عروسکش را بغل گرفت و همراه قاسم به سمت موتور حرکت کرد . قاسم سوار موتور شد و مرجان رو جلو نشاند و به سمت محلی که از قبل فکرشو کرده بود حرکت کرد .

حدود یک ربع بعد آنها به محلی خلوت در بیرون شهر رسیدند . مرجان نگاهی به اطراف انداخت و گفت : ولی بابام از اینجا برام تخم مرغ شانسی نمیخرید . اینجا اصلا مغازه نداره .

قاسم با خباثت گفت :چرا یکی هست ، باید بریم داخل این باغ .

و با دست به باغی که قسمتی از دیوارش فرو ریخته بود اشاره کرد .

قاسم : اونور این باغ یه مغازه ست که جایزه تخم مرغ شانسی هاش از همه بهتره .

قاسم دست مرجان را گرفت و وارد باغ شد . باغی که در این هوای پاییزی مملو از برگهای زرد و خشک شده بود . قاسم مرجان را به وسطهای باغ برد و ناگهان چاقویی از جیب در آورد و زیر گلوی مرجان گرفت . مرجان وحشتزده به صورت غضب آلود قاسم خیره شد .

قاسم با خشم گفت : حالا همه طلاهاتو بده به من . وگرنه سرتو میبرم.

مرجان چند قدم به عقب برخاست و یکدفعه پا به فرار گذاشت که قاسم سریع خودشو به او رساند و پشت پا به انداخت . مرجان روی زمین افتاد ، در حالیکه از آرنجهایش خون میرفت .

قاسم موهای قهوه ای رنگ مرجان را در دست گرفت و او را از زمین بلند کرد و سیلی محکمی به او زد .

قاسم : از دست من نمیتونی فرار کنی کثافت . حالا همه طلاهاتو بده به من .

مرجان با لحن بچه گانه ش گفت : نمیدم . اینا همشو مامانم و باباجونم برام خریدن . اینا رو بهت نمیدم .

قاسم سیلی دیگری به صورت مرجان نواخت : خفه شو و زودتر طلاهاتو بهم بده .

مرجان خیلی سعی کرد تا جلوی گریه اش را بگیرد : اگه یه بار دیگه منو بزنی به بابام میگم که قاسم اذیتم کرده .

قاسم خنده زشتی کرد و بعد دست مرجانو محکم گرفتو النگوهاشو از دستش بیرون کشید . ناگهان فکر شیطانی دیگری از ذهن خراب قاسم گذشت . (( وای چه پوست لطیفی داره ، چه صورتی زیبایی داره ، چه بدن نرم داره ... من و مرجان اینجا تنها هستیم . من ... )) و ناگهان شهوت خفته در قاسم بیدار شد .

مرجان گریه میکرد و قاسم با دست صورت مرجان رو نوازش میکرد . قاسم مرجان رو به سمت خودش کشید و صورت اونو بوسه بارون کرد .

مرجان خیلی کوچک بود تا بفهمد بوسه های قاسم از روی محبت نیست ، او با تصور اینکه قاسم از کارش پشیمان شده خودش را در بغل او انداخت ، اما قاسم مثل یک گرگ لباس از تن مرجان دردید و با دستهای کثیفش ، تن پاک وسفید مرجان رو نوازش کرد .

مرجان سر از کارهای قاسم در نمیاورد ، او فقط میدید دیگر لباسی به تن ندارد و قاسم مثل دیوانه ها بدن او را میلیسد .

زبان داغ قاسم روی تن مرجان در حال حرکت بود و شهوت او لحظه به لحظه بیشتر میشد . مرجان مثل طعمه ، افسون نگاه شیطانیه قاسم شده بود و قادر به کاری نبود . قاسم لباس و شلوارش را از تن در آورد و روح پاک مرجان رو آأوده به وجود کثیف خودش کرد .

مرجان از شدت درد فریاد میکشید ، فریادی که دل سنگ را اب میکرد ،اما چنان شهوت بر بدن قاسم حاکم شده بود که دیگر صدای فریاد سوزناک مرجان را نمیشنید و فقط به فکر ارضای خودش بود .

بعد از ۵ دقیقه هر دو بیحال روی زمین افتادند . خون از مرجان جاری بود که قاسم او را به طرف خودش کشید و محکم در بغل گرفت . مرجان دیگر نای اعتراض نداشت ، دیگر نمیتوانست فریاد بکشد و کمک بخواهد ،تمام دستگاه جنسیش آسیب دیده بود ، اما او فقط درد را احساس میکرد . دردی که از زیر شکمش شروع میشد و در کل بدنش پخش میشد .

بعد از اینکه شهوت در قاسم فرو کش کرد ، تازه متوجه کاری که کرده بود ، شد و ترس بر وجودش چیره گشت . ترس از کاری که کرده بود و عاقبتی که داشت ، او با خود اندیشید : اگه پدر و مادرش بفهمن چه بلایی سر دخترشون آوردم ، بیچارم میکنن . میبرنم زندان . دادگاه ، قاضی و بعد اعدام . آره حکم تجاوز به دختری ۶ ساله حتما اعدامه . نه . نه . نه . نه من نمیخوام اعدام بشم . مرجان حتما به پدر و مادرش میگه که چه بلایی سرش آوردم . اه چرا اینا زودتر به فکرم نرسید چرا همون اول فکرشو نکردم . چرا ........ ))

قاسم بالای سر مرجان رفت و با نفرتی اغشته به ترس به او نگاه کرد . قاسم میدونست که مرجان همه چیز رو به پدر و مادرش خواهد گفت . قاسم حتی از فکر کردن به اعدام به خاطر ۵ دقیقه خوشی میهراسید . او نمیخواست به خاطر لذتی کوتاه جان خود را از دست بدهد .

فکر شیطانی دیگری از ذهن قاسم گذشت . به مرجان که از درد به خود میپیچید و آروم گریه میکرد نزدیک شد و دستهایش را به دور گردن او حلقه زد و با تمام وجود فشار داد . نیرویی شیطانی او را به بیشتز فشردن گردن مرجان ترغیب میکرد ، او آنقدر فشار داد تا صورت مهتابیه مرجان تیره شد و از دست و پا زدن افتاد . قاسم از بیم اینکه مرجان هنوز زنده باشد ، چاقوی ضامن دارش را از حیب بیرون آورد و زیر گلوی مرجان گذاشت و در یک چشم بر هم زدن سر او را از تن جدا کرد .

قاسم روی زمین نشسته بود و به بدن بی سر مرجان خیره شده بود . او حالا مرتکب یک قتل شده بود . چیزی که روزی حتی فکرش هم نمیکرد . او حالا یک قاتل بود ....


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
استفراغ

 بعد از ۲ شب بیخوابی امشب هم انگار از خواب خبری نیست

تابستان که بود هر وقت داشتم خفه میشدم میرفتم پنجره را باز میکردم یا دوش میگرفتم ولی تو این سرما نمیشه..
باید خفه شم راه دیگری نیست.
یادمه دم غروب با حسام خان و خانوم محترمش بیرون بودیم طرفای سینما سعدی ..نمیدونم این آقای معلول را دیده ای که ترازو دارد و آدم میکِشد ؟ غروبی خیلی گرفته بودم نمیدانم چرا نمیشد نگاهم را ازش بردارم آخر هم وقتی به خودم آمدم داشت با ترازوش وزنم میکرد.۸۴ کیلو !!!!!!۸۴ کیلو چی؟؟؟؟۸۴ کیلو آدم؟ نه نه ۸۴ کیلو مشتقات کربن یا به قول خودمان گوشت و دنبه واستخوان ...و دیگر هیچ!!!!خدا را شکر که برای همه همین است و عادت کرده ایم فقط گوشت و دنبه مان را اندازه بگیریم..وای وای وای وای وای اگر جایی میشد شعور آدم را وزن کنند!!!
میخندی؟             (به قول یکی از خوانندگان محترم زیر زمینی)      باید پاپیون ببندی!
 از وقتی به خانه برگشتم تا حالا انگار تمام آن ۸۴ کیلو توی گلویم جمع شده و نمیگذارد نفس بکشم مدام توی دهنم آب جمع میشود چشمام داره از حدقه میآد بیرون انگار معدم داره جر میخوره نفسم بالا نمیاد وای این چیه دیگه .اٍاٌٌٍ  اٌ اٌ  اٌق......اٌاٌاٌاٌق اٌق......اٌ.........استفراغ
استفراغ .... ببین به چه روزی افتادم..حتی سوسکهای توالت هم دارند مسخره ام میکنند خوب حق هم دارند تا حالا دیدی سوسک استفراغ کند؟آن وقت به خودمان میگوییم متمدن و به آنها حشره متعفن قول میدهم اگر زنده بمانم دیگر به سوسکها احترام بگذارم...هرچیزی را که فکر کنی بالا آوردم غیر از آن ۸۴ کیلو را.موقع عق زدن حتی چشمام داشت می افتاد توی توالت معدم داره از جاش در میاد ...فکرش رو بکن توی چاه توالت دنبال معدت بگردی!!!
ولی اون۸۴ کیلوی لعنتی هنوز سر جاش مونده ۸۴کیلو گوشت واستخون و دنبه ...کاش میشد بالایش بیاورم کاش....
این روز ها جلال نیست وگرنه میگفت:مواظب سلامتیت باش!!! یادش بخیر!!!

[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 2:33 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
من ................

               

 عصیانگری چون من که ریشه در گستره ی

موهوم وحشت دارد

و بر مدار مورب و مسموم ویا مهیج مرگ می چرخد

جز سایه گزینی در حوالی گورها و پوست اندازی در دامنه ی بدخیم درد ها ورنج ها
عایدی ندارد

من که حلول کرده ام در میان هر ان چه جهنم و تیره روزیست

فرمان مرگ خود را بار ها از دهانه ی دوزخی هزار دره و گرداب شنیده ام

اما تن در عذاب مذاب گریه هایی سپرده ام

که شبانه نیم رخ تکیده ام را جز به خون سرخی نمی بخشد

این جاست که آ واره گی روح را در پس این همه سرابهای متعفن بارها تجربه کرده ام

و خطوط نا خوانایی ازسر نوشت را ناخوداگاه از متن پیچیده ی آینده ربوده ام

و هولناکترین لحظات ان را دیوانه وار در برزخ بی پناهی و پوسیدگی سروده ام

اینک هر نیمه شب در میعادگاه مردگان زمین زوزه های وحشت بر انگیز

مرا کسانی درک می کنند که تنها مزد انها ماندگاری در این مرداب خود ساخته است

اینک برهنه از میل به زندگی و دلخور از جامی که در ازل روز

بی اختیار در گلوگاهم ریخته اند تن به تهوع کلماتی می دهم

که روح فرسوده ی هر انسانی را به بیراهه می کشاند و در تنازع برای بقا

هر بار به جبر و فشار چنگال تیز کرده ی خود را

به لاشه ی ملتهب و زونا زده ی زمین می کشم واز ان نیرو که از بالا بند بندم را باز می کند

و از ان سمت که چون گردبادی مجموعه ی استخوانی پوسیده ام

را در گوری به اندازه ی دنیا می چر خاند می خواهم

فرصتی که به دقت صدای اونگ شومی که ثانیه ها را به جلو جریان می دهد

خاموش شود
تا زمین در زاویه ای به اندازه ی چشم های مترسکی چوبین در مزرعه ای سوخته

فقط و فقط یک بار حقیقت را ببیند و دیگر نچرخد
 


[ حرفهاي همشاگردي ]        
+ نوشته شده در ساعت 3:20 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
کابوس نیمه شب
 به من آموزش داده اند هر بار که میخوابم در واقع میمیرم و باز زنده میشوم

"هر بار که می میرم" 

شعله کم نور شمع زندگانیم
به آهستگی می میرد مثل آتشی در باران ودریغ از جرقه امیدی در درونم

 

وباز زندگی و باز بیهودگی

شبی دیگر ، مرگی دیگر
نسیم جسدین سردی همچون دشنه می وزد...
به باد اجازه میدهم  تا روشنایی(زندگی ام) را با خود ببرد
بسیار زجر آور است این هر باره  مردن 

شهوت روشنایی از میان انگشتانم میلغزد
همانند خون در بازوانم
موم شمع سیاه مرا دفن میکند...

و آنگاه کابوس  می آید

کابوس دوست قدیمی کابوس همدم تنهاییهایم

اما روزها اورا هم گم میکنم پشت چهره عزیزتان ای آدمهای نازنین روز ها شما کابوسهای مرا میخورید

هضمش میکنید و آنگاه اینچنین واقعیتشان میبخشید ...

فکرش رابکن کابوسهای من این روزها متن فیلمنامه تان شده .

و کسی هم جرات نمیکند بگوید کات!!!٬

باور نمیکنی ها؟

من یکی از وحشتناکترینشان را مینویسم وتو قضاوت کن آنچه را که نوشتم

 اینبار اسیر من است چون مینویسمش

راستی تو چی هستی چرا کابوست میخوانم؟

تو کابوسی چون واقعیت بهتر و دلچسب تر از توست؟

اگر واقعیتم رویا باشد و تو واقعی چه؟

امشب مینویسمت

من مینویسم تا یک هویت گمگشته از خودم را مدعی شوم

در تو من آزاد نیستم  همانگونه ام که میخواهی

در تو من به خودم میگویم 

"ازمن متنفر باش" 

من زاده خاکستر تنفر مذابم

انگار رستاخیز فرد شروری شده ام ...خدای عدالتخانه ای که احترام به بشریت را مضحکه میکند هیولایی که  تشنه است و بوی خون تازه انسان دیوانه اش کرده

شیطانی که داس دروگرش را جای چکش عدالت در دست میفشارد و در میان زوزه های حول آورش حکم میراند

ملعونی در سیاهی

 که مینگرد به راه پیمایی یک نفر در زندان سیاهش ..از آنسوی تاریکی به وقوع پیوسته ..و تنها میاندیشد به راه حلی تازه برای دیدن خزیدن بجای راهپیمایی!!!ِ

 ملاعینی در سیاهی... کمین کرده پشت پیکر عدالتگران که که خود مایه ننگ عدالتند . 

 در تو من همانی هستم که به پیکارش رفته ام ...ای کاش رها شوم از این مرگ هر شبه..و یک بار بمیرم..آنگونه که میخواهم.

کابوس کابوس سیاه هرشبه ام در تو من هیولاشاهی هستم تشنه لذت ...لذت انتقام    انتقام...  راستی انتقام چه؟؟نمیدانم شاید حقارتهایم شاید کاستی هایم شاید حقارت هایی که کابوس کابوسهایم هستند...از بچگی از ....آز آن هنگام که هیولا به یاد دارد شاید هزار سال پیش شاید هم پیشتر...

اینجا همه چیز سیاه و نفرت انگیز است همه چیز بوی تعفن میدهد برای هیولاها وشیاطین هیچ چیز اهمیت ندارد جز ....

جز یک تخم سیاه میان تعفن عمیق که انگار انقریب هیولایی میزاید ....نمیدانی چه اهمیتی دارد ...برای هیولا ...انگار شیشه عمرشان است.... و یا شاید ارباب  سیاهی وعده داده شده  فردا.....

صبر کنید...صبر کنید... من یک پیغام فوری دارم....خواهش میکنم یک نفر این را بفرستد .....خواهش میکنم آنجا کسی هست ....همشاگردی ...همشاگردی ...کسی از همشاگردیهام اونجا   ...   پشت این شیشه لعنتی هست؟ آه خدا را شکر که تو هستی ...تو  هم همینطور و تو.... 

 من برای همگی شما یک پیغام مهم دارم

اینجا نگاشته شده است که این کابوس سرنوشت همه همشاگردیهای من است اگر خواب بمانند

خونها را روی دیوارهایتان بخوانید خون مرا بخوانید

خون من بر روی دیوارهای شما نوشته شده است

ایل و تبار شیطان اطرافتان قدم میزنند

منتظر یک وحی اللهی دیگر نباش

وای اگر خواب بمانی وای اگر آن هیولای زاده نشده تو باشی ...با توام همشاگردی با توام عدالتگر فردا...

 اینک زمانی است که باید شما را ترک می کنم

لوکوموتیو من غرش می کند

(بیایید سوار شوید)

 اکنون می دانم تو هم صدای مرا خواهی شنید

وتو ای هیولای تشنه فردا...

 


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
دردي بي نظير
طنابِ اين روزها سخت گلويم را ميفشرد ... طناب دور گردنم بي رحمانه تنگ تر ميشود ...نمي توانم نفس بكشم خفه شدنم را تماشا كنيد ..چقدر دردناك است وقتي انتظار آمدني رابكشي و نيايد ...وقتي اين روزها گلويم فشرده ميشود ....ماهيچه هاي سينه ام هنوز به اين باورند كه اگر منقبض شوند نفس ميآيد باز ...ماهيچه هاي ابله!!!انقباضتان فقط خلئي دردناك درونم مي آورد  دردي بي نظير .................

شكنجه كه ميشوم ...... ابتدا از درد فرياد ميزنم دلم مي خواهد گريه كنم  ولي بعد به فكر فرو ميروم و ميفهمم كه هميشه كسي در تاريكي هست كه مرا به وحشت مياندازد  و بعد فكرم را اصلاح ميكنم...هميشه كسي در تاريكي هست كه خودش هم ميترسدو باز  ملودي خونين نواخته ميشود...اما اينبار فرياد نميزنم اينبار راز ناشناخته اي را ميدانم كه مجالي براي نوشتنش نيست.

بيا از جهنم فرار كنيم .... به اندازه همين يكي دو سطر فرصت داريم درنگ نكن  با ور كن كه من آخرين فردي هستم كه به تو خدمت ميكنم...به من اعتماد كن مهم نيست كي هستم.. با اين قيافه اهريمني حتي اگر بگويم باور نميكني همين اندازه بدان كه ميليونها سال منتظرت بودم اي تمام دليل خود كشيم شمشير طلايي ديوانگيت را بيرون بكش اسمت را به فراز بادهاي خشمگين صدا بزن و خاكسترم را از دروازه هاي تاريكي فرا بخوان.... از تیررس نگاه فرشته‌ها که دور شویم.. بهشت که نه ..نیمکتی را نشان تو خواهم داد که مثل یک گناهِ تازه وسوسه‌انگیز است  و اين تازه ابتداي راهمان است تا بهشت...! آنجا هيچكس گور مرا در  آرامگاهي كه ساختي نميشناسد.

بيا بيا و سكوت وحشت افكارم را بشكاف...!! هٍ... ماهيچه هاي ابله بيهوده تلاش نكنيد هيچ چيز جز خلئي دردناك به درونم نميآوريد... دردي بي نظير............

تا بداني كساني را كه بيشتر از همه دوست داري برتنت زخمي به عمق عشقت ميزنند

عشق واقعي قرباني غسل تعميد مرگ است پس اي رگهاي من بگذاريد تا خون مسير خودش را دنبال كند ..افسوس ما براي اين زندگي به هر پستي اي تن داديم ....


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
آقای نخست وزیر !
آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد

آقای نخست وزیر دود نمی کشد

آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد

ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند.

 

کاش گفته می شد:

آقای نخست وزیر مست است

آقای نخست وزیر دودی است

اما حتی یک نفر فقیر میان مردم نیست.

برتولت برشت(۱۸۹۸-۱۹۵۶ م )


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
غم در اين جام تهي ........

حرفهاي پوچ ..

از مغز هاي پوچ..

با زبانهاي پوچ ..

به گوشها ي پوچ ..

و باز در مغز هاي پوچ ..

و دوباره از نو ....

تا شديد آدمهاي پوچ در دنياي پوچ

اينچنين بود كه انديشه بد نام شد.

ميگوييد سياه مينويسم؟ از كجاي سياه بنويسم؟ از كجاي سياه مثل لجن؟در جهان كثافت كروي؟

مي گوييد هيولا هستم؟...هستم...ببخشيد شما كي هستيد؟انسان؟...نه من گول نميخورم...نقابت را بردار لاشخور پير.

بهتر است هيولا باشم تا گوسفند چه چندش آور است رفتن درون شكم شما...

بر فراز سر من لاشخوريست كه مرا ميخواند...او مرا ميخواهد ...دوستم ميدارد ...و مرا ميطلبد...من شنيدم به كسي ميگفته عاشق دست و برو رو و سر و چشم و دهانم گشته...بر تر از عشق مگر چيزي هست؟

او مرا ميخواهد او مرا ميطلبد سرد و بيجان اما قطعا قطعه تازه...سرو چشمم يك سو دهن و گوش و بناگوش آنجا و برو دست و دلم آن سوتر ...

ولي اكنون آنجا منتظر مانده حريص تا كه كي لاشه شوم...

ومن اكنون اينجا ...لاشه اي سرد و نحيف بي تحرك تنها ...و به تدبير كه چون حيله كنم كه فرود آيند تا تير رسم.

ولي كودكانم هنوز در زباله ها ميگردند...و مادرانم هنوز دروغ ميگويند كه امشب گوشت داريم...برو بخاب براي شام صدايت ميكنم...آب قابله را خالي كن مادر جان كودكم خوابيده...........ولي انگار كه غم اندر اين جام تهي شاشيده!!!


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
و شما...
اي آزادي...

انسان در گرسنگی ناقص است، در بی‌سوادی ناقص است، اما انسان است؛ اما انسانی که از آزادی محروم است انسان نیست. آن که آزادی را از من می‌گیرد، هیچ چیز عزیزتر از آن ندارد که به من ارمغان دهد...

دكتر شريعتي

 


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
پاسخ
پاسخ به مطلب خواستنها و نخواستن ها(دست و پا بسته ام ) اثر دوست عزيزم آقاي مهدي برزگر(وبلاگ وزين با همديگه)

و

پاسخ به مطلب فاتحه،خوب شد رفت اثر سركار خانم آناهيتا (وبلاگ وزين تا انتها)

پيشنهاد ميكنم قبلا مطالب ياد شده را حتما مطالعه فرماييد.

پاسخ به مطلب فاتحه،خوب شد رفت اثر سركار خانم آناهيتا (وبلاگ وزين تا انتها)

من شنيدم كه تو شهري داري ... كه هنوز آباد است...و تو خود ميخواهي ماهمه شب زده ها شهروندش بشويم؟تو نگفتي به خودت ما چرا شب زده ايم؟و چرا گمراهيم؟
اين همان تفسيريست كه از عالم داريم شهر ما خاموشست و دليلش اين است : دلمان خاموش است چشممان خاموش است فكرمان خاموشست ... پس به هر شهر رويم شهر خاموش شود مْلك نابود شود.
اندر اين شهر خراب كه همه رندي و مستي به در آويخته اند ...زاهدي گفت كه مولا فرمود تو نبيني كوخي مگر آن كوخ كه جنبش كاخيست ...
به من از آبادي به من از ساختن كوخ نياموخته اند پس اگر شهر تو را با حديث علما وزن كنم...محكمه خواهي رفت و به ما خواهي گفت از كجا آوردي.. و تو تا پلك به هم بنمايي شهر تو ويران است.

 

پاسخ به مطلب خواستنها و نخواستن ها(دست و پا بسته ام ) اثر دوست عزيزم آقاي مهدي برزگر(وبلاگ وزين با همديگه)

متن تو راست ولي منطق تلخي دارد ..روي من آورده كه چه اندازه كمم..و چه اندازه توانم خاليست...دل من سر شار است پر از اين منطق تلخ ولي اي كاش دلم قادر بود از درون زنجير به برونم بكشد...وليام جرج اگر اينجا بود اندرون خفقان وميان دشتي كه پر از تزوير است او اگر ميدانست خير و شر در اينجا مترادف گشتست "خير يعني بچه كوچك تو سر شب وقتي خواست سوي بالين برود شكمش پر باشد و زنت بهر رسيدن به رفاهي نسبي شوخ چشمي نكند و تو خود ميداني مهدي جان كه براي اين خير ديگران ميبايد شوخ چشمي بكنند و گرسنه سوي بالش بروند و به اين شرگويند "او اگر ميدانست خير و شر در اينجا مترادف گشتست دست خود را مي شست... دست خود را مي شست .

 


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
نمونه سوالات دروس عمومي
اين هم هديه ترم تابستان كه قول داده بودم
[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
و دوباره در اوج نام همشاگردي.....
 باز هم بايد خواند چون كه دانشگاه است چون كه دانشكده است.چون كه بايد آموخت جرم مان اين همه است.

سر هر درس و كلاس صد سوال خاموش ...صد جواب ساكت ...و در آينده در اين دادگه اجباري ....باز هم هم همه است

جاني..،مجنيٌ عليه...شاكي...متشكي عنه

((((تكراري شده اين دادگاه...خميازه حقارت است روي پوزه ناچاري))))

همه شان محكومند كه چرا آمده اند...كه چرا زاده شدند ...و چرا نيّتشان از عالم...خوابهاي خوبي كه براي ايشان ...پدر جد فلاني ديده  و و پسنديده نشد.؟!

باز بايد بكشيم..باز بايد بدريم..اوي چون كشته شده وآن يكي چون كشته...و سر انجام به نوبت همه مان مقتوليم...

و تو همشاگردي ...من اگر كشته شدم ...نكند حكم به آزار كسي فرمايي ... ما به نوبت همه مان مقتوليم...

به اميد روزي كه شب و ظلم و سياهي،خفقان و تهديد...در كنار فقر،جهل،و خرافات و ريا...با چكش با ميزان با شهامت با عدل و نداي قلبت فاش و محكوم شوند...و دوباره در اوج ، نام همشاگردي كه ندا سرداده  زنده باد آزادي... 

امير حسين رمضاني...۱۳/۵/۸۸

 

 


[ حرفهاي همشاگردي ]        
+ نوشته شده در ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
سلام كركس خوشبخت

سلام كركس خوشبخت

سلام كركس خوشبخت

سلام كركس خوشبخت چه طعمه اي داري!!!و چه اندازه شبيهيم!!!و فرق هم داري !٬!!

ما انسانيم و تو...

ما هم عاقليم و  صنعتگر..ماهريم و بنيانگر...ما داراي تمدني هستيم كه كلّي صفر دارد رقمش!!!و يكصد وبيست و چار هزار پيغمبر... 

ما انسانيم!!! و تو...

ما دلسوزيم وشايسته... داراي حقوق و آزادي ...ما آرمانها داريم براي خودمان ما دين داريم،خانه داريم،....خانواده،...

ما انسانيم  !!و تو...

ما احساس داريم... قلب داريم و عععععشششششقققق ...ما روشنفكريم...آزادي خواه ...عدالت جو... نيكو كاريم.. 

ما انسانيم !!!  و تو...

ما اختراع ميكنيم اكتشاف ميكنيم تجارت ميكنيم ففففففككككككررررر ميكنيم و تو.....

و تو فقط پسمانده هايمان را ميخوري...آري ما انسانيم و تو...

                                    از ما بهتري

 

 امير حسين رمضاني .... ۱۱/۵/۸۸


[ حرفهاي همشاگردي ]        
+ نوشته شده در ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
مثل حرفهايم

امروز سفيدم.........سفيد سفيد سفيد...مثل گچ....مثل يخچالهاي قطب جنوب كه هرگز نديده اي و برفي كه نميبارد در اين شهر خشك و دعايي كه اجابت نميشود...مثل حرفهايم

بالا كه ميپري از شوق چه لبخندي ميزند وجود...چه لبريزي از عشق ...و چه كوتاه است خواب و غمگينم از ناتواني...كه اي كاش حياط مادر بزرگم خيابان نشده بود ... خاله مادرم هم چه دشتي بود خانه اش و چه باغچه اي داشت ...طعم توتهاي سياه و خاكيش... آن هم خيابان ..نه ..زير گذر شده .. مثل حرفهايم

واي از اين صاف هاي نا هموار!!! كاش آسفالت سياه نبود...باباكوهي چه شكوهي داشت ...به شقايق ميگفتيم چشم درد...نمي خواهم دوستانم را در بزرگيشان تجسم كنم...و خيلي هاشان را در خاك در ميان سفيدي ترسناك مثل حرفهايم...

پشت سرم  سپيدار هاي هزار ساله در هم تنيده اند زمستان ها را ...نميشود نگاهشان كرد طعم پيري دارند و اگر بداني كه در اين دريا موجي نيست ...ميفهمي قوها كجا رفته اند و چرا...مثل حرفهايم

آب را قطع كرده اند و برق را كه پرمصرفها را تنبيه كنند و من نمي دانم مصرف نشده اي باقيست هنوز در اين با قيمانده ام  يا نه...مثل حرفهايم...

.. خوشحال باش ... فكرش را بكن!من يك روز كلّي چيز پيدا كردم ...همينجا.. همينجا را كندم ...خاكش را هنوز حس ميكنم...نه آن طرف نه ! همين وسط بلوار را ... اينها نمي فهمند ...خوشحال باش...براي تو بلوار جمهوري اسلاميست ولي براي من نه...مثل حرفهايم

ياد شير خورشيدي بخير خودش را  يادم نيست ...ولي خانواده خوبي بودند...عصرها با مادرم ميرفتيم پيششان  چه صفايي داشت نان و پنير و سبزي ...پدر كه جبهه بود ...بدقول آخر هم برايم يوز پلنگ سياه نياورد.هنوزهم يادمه كه بابام بايد برگرده اعدام بايد گرده...مثل حرفهايم

سالهاست كه نهنگها خود كشي ميكنند و نميداني چرا..سالهاست كه ميگذرد از آنچه تو امروز ميخواهي حس كني در من.اما راضيم به همين ... نهنگ پيري ديده اي كه گلسنگها همه ام را پوشانده اند ... آزارم ميدهند و جدا نميشوند مگر با قطعه اي از من...و تو دلش را نداري تا خلاصم كني...پس نهنگها خودكشي ميكنند...مثل حرفهايم

من  تو را زندگي كرده ام ميفهمي؟قبل از اينكه بگويي ميدانم...پايانش را...ومشكل همينجاست...فكرش ر ا بكن!!! مرا آرزو كرده اي؟ حالاي من را؟؟ گلسنگ ها تو را هم خواهند پوشانيد ... در انتخاب دو آرزوي ديگرت دقت كن و خودت را نجات بده ...والّا تو هم روزي ميخواهي قطعه قطعه شوي... مثل حرفهايم

بيا با هم از من دل بكنيم ...ميشود؟...من عدالت ميخواهم...حتي براي خودم...ولي مترسكم ديگر كلاغ نميپراند...انگار فهميده اند پوشاليست...انگار فهميده اند تو خاليست...مثل حرفهايم

"مترسكم" من و كلاغها همه ميدانيم...من عدالت ميخواهم...حتي براي خودم... بايد من را رها كنيم...اين مترسك است...همه ميدانند...اين مترسك است مثل حرفهايم

اگر فرياد نزنم مترسك ميمانم...آهاي مرا از سر جاليزت بردار ...من كلاغ نميپرانم...كسي هيزم نميخواهد؟من خوب ميسوزم ها!!؟؟ مثل حرفهايم...

پيشكش به همشاگردي عزيزم........ ناقابل است مثل بقيه حرفهايم...

امير حسين رمضاني.....10/5/88    


[ حرفهاي همشاگردي ]        
+ نوشته شده در ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
والنتاين

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود... اومدیم زیارتت کنیم!

دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟

پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟

دختر : واااای... از دست تو !!!

پ: باشه... باشه... ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟

د: اه... اصلا باهات قهرم.

پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی ؟

د: آشتی... ، راستی گفتی دلت چی شده بود ؟

پ: دلم ...!؟  آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .

د: ... واقعا که...!!!

پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟

د: لوووووووس...

پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !

د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟

پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی نقطه ضعف میدی دست من!

د: من از دست تو چی کار کنم...

پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن بیست و یکم من!!!

د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.

پ: صفای وجودت خانوم .

د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونه به شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!

پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای بستنیهای شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...!

د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟

پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

د: ولی من که بور بودم!!!؟

پ: باشه... ، فرقی نمی کنه.

د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی دستام گره می خوردن... مجنون من.

پ: ...

د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟

پ: ......

د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...

پ: .........

د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...

پ: خدا ن... (گریه)

د: چرا گریه می کنی...؟؟؟

پ: چرا نکنم...؟!  ها!!!؟

د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند دیگه...، بخند... زود باش بخند.

پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم ؟

د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .

پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمی تونم بخندم .

د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین  چی خریدی؟

پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد...  ولی امسال برات کادوی خوب آوردم.

د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.

پ: ...

د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟

پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل گلایل، یک شیشه گلاب و یک بغض طولانی آوردم...

تک عروس گورستان!

پنج شنبه ها دیگر بدون تو خیابونها صفایی ندارد...!

اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چندان دور... امان... خاتون من!!!

تو خیلی وقته که...

آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من.... نگران قرصهای نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم نباش... نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...

بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...!

بدون تو شاید جهنم برای من بهتر است...!

اما... تو آرام بخواب... 


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
چه كسي ميگويد كه گرانيست اينجا؟
چه كسي ميگويد كه گرانيست اينجا؟

دوره ارزانيست...........

چه شرافت ارزان............

تن عريان ارزان..................

ودروغ از همه چيز ارزانتر ................

آبرو قيمت يك تكه نان...................

و چه تخفيف بزرگي خوردست قيمت هر انسان!

 


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
دادگاه

دادگاه

  درپس محكمه هايي كه در ذهنمان ساخته ايم چه دالانهاي هولناكيست

و چه سست است بنايي كه تنها يك ستون دارد

 


[ حرفهاي همشاگردي ]        
+ نوشته شده در ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
چشم در چشم هيولا
 " در سکوت شبانه ، سکوت مطلق شبانه ، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است ، روحی جاویدان ، به زبانی بی نام ، با انسان از چیز هایی ، از اندیشه هایی سخن میگوید که میفهمی ولی نمیتوانی وصف کنی " (کانت)

  جمعه ها برایم شده روز خمیازه های کشناک تنهایی...و مطالعه ی بی حوصلگی چسبناک ناشی از بی خوابی...

کاش میشد روزهای جمعه از تقویمم خط بخورد... اما نه....!!!

        دلم برای زمستان تنگ شده از اول این گرما تا زمستان هر لحظه دلم تنگ است برای سرمای سفیدو سیاهش البته نه از پشت پنجره که از اعماق خیسی سوزناک آن وقتی که دماغم قرمز میشود و صورتم بنفش آن وقتی که توی کفشم پر میشود از آب و صدای چلپ و چلپش كه با فین فین و سرفه هايم می آمیزد وقتی سوز استخوانها مغزم را از خواب تابستانی بیدار میکند و دلم را انگار ....بگذریم برسیم به امشب... این سوپ های نیمه آماده که باید با چهار تا لیوان آب قاطیشان کنی بدک نیست برای شام . یکیشان باید در کمد مانده باشد ... اما نه...!!!

وقتی تابستان است نفسم بالا نمی آید و شبها بجای خواب صلاخی میشوم تا صبح .... شب که میشود همه چیز عوض میشود .... انگار همه چیز یک جوری مثل قیر داغ کش میآید . فکر کن مورچه ها قدشان بلند بلند شده باشد از قد خودت بلند تر بعد لباس نظام پوشیده باشند ، روی دو پا ایستاده باشند ، دست هاشان را بالا یا جلو گرفته باشند آرام آرام تکان دهند بعد با مارش مخصوص به خود و نه در صف های منظم ، خیلی آرام بیایند همه جا راه بروند . و آرام آرام تورا براي شامشان تدارك ببينند...حالا تو کجا باشی ، افتاده باشی داخل شیشه ی این قرص های سبز کوچک آرام بخش و  نتوانی دستت را آزاد کنی این قرص ها را کنار بزنی تا هوا بگیری و بتوانی مشت خدایت بشوی بر سرشان و تنها کاری که ازت بر می آید این است که مثلا  به این حرف هگل فکر کنی که " تنها چیزی که در جهان جای هراس دارد وضع بی تحرکی و احتضار است و تنها چیزی که در جهان ارزش شادمانی دارد وضعی است که در آن نه تنها فرد که کل جامعه در حال مبارزه ای مدام برای توجیه خویش باشد تا بتواند جوان شود و به اشکال زندگی جدیدی دست یابد ."

 . حالا همه ی این ها مثل قیر داغ به آرامی کش بیاید تا صبح بشود یا نه ...اما نه...!!!

نمی دانم تا حالا تجربه کرده ای

 یک شب که مثل شب های دیگر برای پیاده رفتن بی هدف حاضر شوی. بزنی بیرون و این بار... در کوچه را که پشت سرت بستی برای لحظاتی ماتت بزند که کدام وری میخواهی راه بیفتی تا اتفاق جدیدی متوجهت کند و بعد فکر کنی که از تمام این راه ها حتی ترک آسفالتی جدید نخواهی یافت پس دوباره کلید را در قفل بچرخانی و بر گردی خانه ، ساعت ها با همان لباس بیرون روی تشک خیره به قاب عکس روبرو بمانی آن موقع یادت بیفتد که چه خوب بلد بودم زندگی کنم اگر محکوم نمیشدم به این... اما نه..!!!

شود مردمی کیش و آئین ما                       نگیرد خرد خرده بر دین ما

بیاریم آن آب رفته به جوی                         مگر زان بیابیم باز آبروی

اصلن لعنتی انگار شب که میشود همه چیز عوض میشود . انگار همه چیز مثل قیر داغ کش میآید . این تصویر قاب روبرو را اینقدر شب ها زل زده نگاه کرده ام که این بار جایم را جور دیگری پهن کرده ام تا نا خود آگاه آن ور را نبینم شاید امشب جور دیگری شود ...اما نه...!!!

و من این روزها چنان پرم از حرف نزدن که دلم برای سکوت هایم هم تنگ می شود انگار!

مي خواستم از دردهايم بداني رنجهايم  و زخمهايم   ....اما نه...!!!  "" حقارت خفه ام ميكند اگر  در برابر تو از درد و رنج بگويم كه تمام زخمهاي جسم و روحم در مقايسه با يك لحظه از آنچه تحمل ميكني به جاي بوسه خلوت با يار ميماند ""

باز سایه شدم انگار ...بدون کلام ...بدون احساس بدون ...

نمی دونم من هیچی نمی دونم...

گاهی یه حس غریب میاد می پیچه تو وجودم و من رو لبریز می کنه از بودن ولی بعد یهو دور می شه گم می شه پشت همه سایه ها و سکوت و من می گم نه عزیزم... یادت نره که محکومی

حق نداری...

این دل تنگ من و این بار نور

هایهوی زندگی در قعر گور                 

     ...اما نه ...

چو  با  تخت  منبر  برابر  شود         همه نام "بوبکر"  و  "عمٌر"   شود

تبه  گردد  این  رنجهای  دراز          شود    ناسزا   شاه  گردن   فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر         ز اختر  همه  تازیان  راست  بهر

برنجد یکی  دیگری  برخورد          به داد و  به  بخشش  کسی  ننگرد

ز پیمان بگردند و  از  راستی          گرامی   شود   کژی    و   کاستی

پیاده     شود  مردم  جنگجوی          سوار آنکه  لاف  آرد  و  گفتگوی

رباید همی این از آن آن  ازین           ز  نفرین     ندانند     باز    آفرین

نهانی   بتر   زآشکارا     شود            دل  شاهشان    سنگ  خارا  شود

بداندیش گردد  پدر   بر    پسر           پسر بر  پدر    همچنین   چاره گر

شود بنده ی   بی هنر   شهریار            نژاد    و   بزرگی   نیاید   به کار

به گیتی   نماند  کسی  را  وفا             روان  و   زبانها   شود   پر   جفا

ازایران واز ترک و از تازیان             نژادی    پدید    آید    اندر   میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود          سخن ها  به  کردار    بازی   بود

همه  گنجها  زیر    دامن   نهند              بمیرند و کوشش  به  دشمن  دهند

چنان فاش گردد غم ورنج و شور     که رامش   به  هنگام  بهرام  گور

نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام      همه  چاره  و  تنبل   و ساز دام

زیان کسان از پی سود  خویش         بجویند  و دین   اندر  آرند   پیش

هيولا هماورد ميطلبد..........

 زوزه اهريمنيش را نميشنوي؟؟؟ نميبيني چطور زمين و زمانمان را به هم دوخته؟نمي بيني؟ نميشنوي؟

چنین است پرگار چرخ بلند                که آید بر این پادشاهی گزند ( ساسانی )

از این مار خوار اهرمن چهرگان ( اعراب )            زدانایی و شرم بی بهرگان 

نه گنج و نه نام و نه تخت و نه نژاد          همی داد خواهند گیتی به باد

راه را یافته ام راه شهر روحان را راه کوه قاف را و روحانیت از دست رفته ام را...راهی تاریک و صعب العبور و دهشتناک و البته طولانی از میان شهر مردگان و خفتگان که هر لحظه فرا میخوانندت به مرگ و خوابی ابدی...و بعد از جهنم میگذرد از میان وسوسه هایش و نیرنگ هایی که  چون تخم های چندش آور هر لحظه میشکافند و از میان گنداب متعفن درونشان نوزادان تاریکی و وحشت متولد میشوند و دائما به خیل اهریمنان و دیوان نابودی میپیوندند تا مقابلت صف بکشند باز گردانندت و یا در گدازه های پلیدی و نیستی غرقت کنند اما تو باید همچنان بالا بروی و پیوسته زمزمه کنی نام روحان را و به خاطر بیاوری قصه شاهان را که از تبارت گفته اند و از نژاد روحانیت و هفت خوان را که چون نقشه ای از کودکی در گوشت زمزمه کرده اند

"""کنون زین سپس هفتخوان آورم                               سخن های نغز و جوان آورم """

و نگاهت را همواره باید به قله بدوزی ...و گوشت را به آوای سیمرغ ...

گذر کرد باید بر هفت کوه                              ز دیوان بهر جای کرده گروه

چو رخش اندر آمد بر آن هفت کوه                    بران نره دیوان گشته گروه

یکی غار پیش آیدت هولناک                            چنانچون شنیدم پر از بیم و باک

گذارت بر آن نره دیوان جنگ                         همه رزم را ساخته چون پلنگ

بغار اندرون گاه دیو سپید                      کزویند لشکر به بیم و امید

توانی مگر کردن او را تباه                                 که اویست سالار و پشت سپاه

اما اول محکوميم به پیکار با مورچه هایی که قدشان بلند شده  نه در شبها و کابوسهایم فقط که در واقعی ترین لحظات ...مورچه ها همه جا بودند و ما نمی دانستیم ...اصلا به حساب نمي آورديمشان...حالا که قدشان بلند شده و آدم می خورند می بینیمشان و محکومیم که یا بردگی کنیم همچون شته ها که شیره جان بی ارزششان را میدهند تا زنده بمانند و یا رو در رويشان بمیریم در دو دقیقه کوتاه که ارزشش بشود برابر جاودانگی...

ز شیر شتر خوردن و سوسمار                    عرب را به جایی رسیده است کار

کا تخت کیانی کند آروز                         تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

ولي اگر مانديم و رانديمشان شايسته ايم براي سخت کوشی و ریاضت به بی خوابی و شکنجه به درد و زجر و رنج ...و تنها لذتي را كه ميتواني در آغوش بگيري خستگيست  تا دوباره بسازيم شمشيرهاي شكسته اجدادمان را كه با نيروي جاودانه اميد آخته شوندو آبديده گردند در خون دلهايمان شمشير هايي كه علم و ايمان لبه هاي برانش باشد و صاعقه عدالت بر فروزند واين همان كشنده هيولاكشي است كه خواهيم ساخت...يادت نرود بعد از مورچه ها نوبت نيروهاي تاريكيست و تازه اين اول راه است  با این حال خوش ميگذرد به انسانيتمان اگر با تو با شم در اين نبرد و در ركابت پيكار كنم همشاگردي...."""دوش به دوش ، پشت به پشت و چشم در چشم هيولا """به اميد آزادي و به اميد عدالت براي همه در روحان شهر آرزوهامان در كشور آشيانه سيمرغ.

سیاوش منم نه از پریزادگان                  از ایرانم از شهر آزادگان

 که ایران بهشت است یا بوستان                  همی بوی مشک آید از بوستان

 سپندارمذ پاسبان تو ( ایران ) باد                  ز خرداد روشن روان تو باد

 ندانی که ایران نشست من است             جهان سر به زیر دست من است

هنر نزد ایرانیان است و بس              ندادند شیر ژیان را به کس

 همه یکدلانند و یزدان شناس                به نیکی ندارند از بد هراس

   دریغ است که ایران ویران شود              کنام شیران و پلنگان شود

 همه جای جنگی سواران بدی              نشستن گه شهریاران بدی

 چو ایران نباشد تن من مباد                 بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه روی یکسر به جنگ آوریم             جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

 ز بهر بر و بوم و پیوند خویش                     زن و کودک وخرد و فرزند خویش

 همه سر به تن کشتن دهیم               از آن به که کشور به دشمن دهیم

ايران سرفراز


[ حرفهاي همشاگردي ]        
+ نوشته شده در ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
یک نفر از اعماق سیاه جهنم درون نفرینیم زنده برگشته
یک نفر از اعماق سیاه جهنم  درون نفرینیم زنده برگشته

این تنها وصفی است که میشود پیدا کرد برای او...بمیرم برای اوقات بیحوصلگییت همشاگردی ..نبودم تا پرشان کنم  با خود بیحوصله ترم... و برایت بنویسم همانهایی را که همیشه میدانستی...همان تکراری های سیاه همیشگی و بی پایان همان هرزگی پیر روزگار نفرینی که سرمان را تاته فرو برده در چاه بدبوی  کسالت و بی حوصلگی و بیرمقی و بی امیدی و بی زاری و

بی ایمانی و بی همزبانی و بی خوابی  و بیماری.... بمیرم برایت همشاگردی...ولی این روزها که نبودم انگار اتفاقی افتاده اگر کتابچه گینز رکورد معجزات را هم ثبت میکرد شاید این بزرگترین معجزه هزاره اخیر میشد ...انگار یک نفر از جهنم درونم زنده برگشته ... نمیدانی چه جنگاوریست انگار همه تاریخ وجودم منتظر ظهورش بوده...به هر عادت و رخوتی که میاندیشم با نگاهش ذوب میشود دیوار تیتانیوم یخزده مغزم را دیروز صبح با شمشیر صاعقه اش شکافت انگار در آرزوهای کودکیم تفت خورده این شمشیر وهم آور...جوری بیدارم کرد که حتی نمیتوانی تصور کنی ... انگار که بعد از جنگ جهانی سوم بیدار شوی و ببینی هیچ چیز از انفجار اتمی نمانده...نه خانه ای نه کوچه ای نه همسایه ای نه وطنی و نه حتی انسانی نمانده ...همینطور شکّه بودم تا نعره کشیدم....و مثل آنکه انتظار داری فقط یک کلمه.... خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ......این درست اتفاقی بود که دیروز افتاد وقتی خوشید در آمد مثل هر روز چشمم را بستم و گفتم باز اومدی که چه گهی بخوری........ نتاب لعنتی نتاب .... تو که میخواستی بیای چرا رفتی؟........... نتاب لعنتی نتاب .............که ناگهان او آمد همان که از جهنم درونم بازگشته فریادش در همه وجودم مثل رعد میپیچد نمیشود وصفش کرد...چه هامونی در من دیده که نفرتی اهریمنی دارد از بی حاصلی ها و کویر خشک و لم یزرع  درونم.....چشمم را که باز کردم خودم را میان ویرانه های گذشته ام دیدم ویرانه هایی که خودم ساختم و با ویرانه های تو ِسِتشان کردم تا یک دست ویران باشدهر آنچه نسلمان ساخته تا امروز ....ولی او آمده پس من دیگر نیستم تا همراهیت کنم در نابودی ...خانه ام ویران باد اگر نسازم آنچه را که نابود کرده ام تا امروز و خانه ات ویران باد اگر صدا نکنی جنگاور درونت را ...تا یارم شوی در کشتن این هراس بینهایتی که  عمریست جادوگران عفریته وجود شیرگیر بهرام نژادت افکندند هراسی که نه میگذارد ببینی و نه میگذارد بخوانی و نه بفهمی تا یارای تغییر دادن بیابی...فکر می کنم از اول هم اشتباه کردند عفریته های جادوگر هیچ راهی برای ابراز علاقه عنکبوت و پروانه وجود نداشت یکی شان باید می مرد ...اگر همراهی بیااااا اگر نه تمام کتابهای به قول تو مزخرفت حتی آن متون ۲ راو اوقات بی حوصلگیت را با تمام روزهای غمگینت و همه شبهای بیماریت  و ساعتهای بی خوابیت اصلا جمعه ها همانها را که میگفتم """""برایم شده روز خمیازه های کشناک تنهایی...و مطالعه ی بی حوصلگی چسبناک ناشی از بی خوابی...کاش میشد روزهای جمعه از تقویمم خط بخورد... ..""""و همه آنچه را که نمیخواهی  به بهای آنچه از گذشته دارم خریدارم..........کجایند مردگانی که نقش انسانها را خوب بازی می کنند؟کی می رسد زمانی برای تولدت که برسی؟کی می رسد زمان بلوغ تو؟تا چه زمانی در بزرگی،کوچکی؟کی می شود که تو درست درک کنی؟رفیق من؟دوست من؟همشاگردی من؟نفرت من؟شخصیت دوست داشتنی من؟هم فکر من؟بی فکر من؟
فهمیدنها را خوب نمی فهمی!!
جایگاه تو کجا قرار گرفته است؟؟

یک نفر از اعماق سیاه و متعفن درون نفرینیم زنده برگشته........تو هم صدا کن جنگجویت را ...باید بفهمیم چه بر سرمان آمده باید بخوانیم همشاگردی باید بخوانیم.......انقدر بخوانیم تا همه وجودمان جنگجو شود .به اندازه همه لحظه هایی که گذشت و خواب بودیم.....گذشت و نفهمیدیم گذشت .......   جنگجوی درونت را صدا کن...................

و در پایان نجوای پابلو نرودا بدرقه راهت.......

تو آرام آرام خواهی مرد.
اگر سفر نکنی.
اگر مطالعه نکنی.
اگر به نجوا های زندگی گوش فرا ندهی.
اگر قدر خود را ندانی.

تو آرام آرام خواهی مرد.
آن هنگام که نفست وخواسته درونت را پایمال کنی.
زمانی که اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند.

تو آرام آرام خواهی مرد.
اگر بنده عادات خویش شوی.
هر روز بر مسیر قبلی قدم برداری.
در روز مرگی خود تغییری ایجاد نکنی.
رنگهای نو برای پوشش خویش انتخاب نکنی.
یا با آنها که تو را نمی شناسند صحبت نکنی.

تو آرام آرام خواهی مرد.
اگر از احساسات و هیجانات آشفته که درخشش را به چشمانت ارزانی می بخشند و تپشهای قلبت را استوار تر می سازد دوری کنی.

تو آرام آرام خواهی مرد.
اگر زندگی خود را تغییر ندهی آن هنگام که از کار یا عشق خود راضی نیستی.
اگر از اطمینان به عدم اطمینان خطر نمی کنی.
اگر به دنبال رویاهایتان نمی روی.
واین اجازه را به خود نمی دهی که حتی یک بار در طول زندگی از فرمان عقل خویش فرار کنی.
زندگی را امروز آغاز کن.
امروز خطر کن.
امروز کاری کن.
نگذار آرام آرام بمیری.
خوشحالی را فراموش نکن

           تقدیم به همشاگردیهای عزیزم جلال مهدی محسن هومن آرش حوا سارا مریم مینا الما کیانا سعید المیرا رضا علیرضا و ....بقیه همشاگردیهای عزیزم  .....         

             ایران سرفراز


[ حرفهاي همشاگردي ]        
+ نوشته شده در ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
برای خودم

براي مردي كه ميخواست حماسه راببيند                   ولي چشم نداشت

                    ميخواست فرياد بزند                       ولي حنجره نداشت

                    ميخواست سيلي بزند                       ولي دست نداشت

براي مردي كه  ميخواست عاشق شود                   ولي دل نداشت   

 برای خودم

 

چشمت را باز کن پلید ترین و سیاه ترین نفرینهای دوزخی از جهنم مهمانت شده اند . باز منتظر بمان اینها همه شان نیستند همه با هم نرسیدند بعضی گم شده اند در این شهر بی در و پیکر بعضی هم  جای دیگری مهمانند  که البته عذر خواهند خواست از دیر آمدنشان .... میبینی؟غوغایی است توی این اتاق فسقلی ات هر کس برای کاری آمده  یکی آمده  سر از تنت جدا کند دیگری تیر غیب است یکی مرگ تدریجی ،یکی زهر هلاهل و یکی تیر ناحق....یکی میخواهد با کاردک از روی آسفالت جمعت کند ...یکی آمده به کمرت بزند آقایان درد لا علاج و سلاطون،خانمها جزّ جگر و بلای ناگهونی ..آن یکی هم که خیلی عجله دارد و میترسد دیر شود آمده  قبل از اینکه بقیه کارشان را انجام دهند ، خیر از جوانیت نبینی ....خوب نگاه کن همه جور نفرینی با هر نوع قیافه ای هست یکی کثیف،یکی زشت،یکی ترسناک یکی تهوع آور دیگری هولناک ،چِندش آور افریطه گون،اجوزه شکل،دیو پیکر .....البته این بار اولی نیست که میبینیشان بار ها و بار ها این داستان تکرار میشود در همیشه ات و از وقتی این شدی. اصلاً به نظر میرسد خودت هم به یکیشان تبدیل شدی بس آمده اند سراغت به قول معروف همشکل نشده باشید هم خو شده اید.فکرش را بکن اگر سالم بودی یا خیری در جوانیت بود یا قبلا نمرده بودی اینها چه بلاهایی که بر سرت نمی آوردند ...دوستت دارم ای تجسم تمام عذابهاو ای من ِنفرینی با من بمان بمان در این تنهاییم و بگو خاطراتم را دور از نامحرمان....که اگر تو نبودی تنهاییم تنها بود.سیگارم کجاست؟....................

با احترام تقدیم به خودم  ..... امیر


[ حرفهاي همشاگردي ]        
+ نوشته شده در ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
 قبولی در امتحانات پایان ترم و همچنین سایر امتحانات زندگی را برای همه شما همشاگردیهای عزیزم  آرزو میکنم

                                                           موفق باشید


[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
بی خوابی
 

۱۳/۱۲/۸۷ ....... ۳ بامداد

خیلی دلم میخواد این لعنتی رو خاموش کنم .انگار همه زندگیم توی گوشم ونگ زده ...

"چشم هایم می سوزند.همه چی موج دارد.تاب دارد.هیچ چی شفاف نیست.خواب و بیدارم.شب است؟صبح است؟آسمان آنقدر زلال و کامل است که شباهتی به شب ندارد ولی صبح ها که ستاره ای در کار نیست،هست؟خوب که نیستم،خوش هم نیستم؛چشم هایم می سوزند "انگار در مکثی خالی میان دو دقیقه ی پر هیاهو نشسته ام؛میان بی نهایت گذشته و بی نهایت فردا"ساعت چند است؟"نیمه شب است یا نزدیک سحر"نشسته ام روی زمین و دارم دنبال می گردم دنبال چی؟حالا چه وقت گشتن است وقتی چشم ها می سوزند و همه چی موج دارد و هیچ چی شفاف نیست "

دیگه بسه قدیما تا این صدا تو گوشم نبود خوابم نمی برد ولی حالا عادتهام عوض شدن شاید این صدای فکرمه که باید خاموشش کنم شاید صدای همزادمه شایدم یه فرشته است .هر چی..... هر چی که هست نمیذاره بخوابم.الآن تنها چیزی که از دنیا میخوام یه خواب طولانیه........... طولانی طولانی به اندازه همه عمر .هر چند که مطمئنم اونجا کابوسهایی سیاهتر و ترسناکتر از این کلافگی ممتد در انتظارمند.کاش یکی از کتابهام رو  نخوانده بودم ...................

بی آنکه بفهمم چند دقیقه داشتم به حروف تشکیل دهنده اسمم فکر میکردم " ا م ی ر ح س ی ن ر م ض ا ن ی " این حروف امکان ساختن اسم چند نفر دیگه مثل من را دارند؟ آدمهایی که ارزش این حروف را دارند.....

بی چاره ها ..................کاش وقتشون را بی خودی صرف ساختن اسم من نمی کردند .

فایده ندارد نه کتابی دارم و نه.........کتابهای درسی هم که انگار هیچ وقت حوصله من را ندارند به محض اینکه بازشون میکنم هنوز چند سطر ازشون نخوندم که با سرعت زیادخودشون رو  به یک گوشه پرت میکنند و با صدای مهیب سرم داد میکشن:"""م زخ رف """ آخرین بار که این اتفاق افتاد کتاب م.....ن ۲ دستم بود کلی خرجم شد تا بشه مثل روز اول .از وقتی فهمیدم خیلی ازم خوششون نمیاد کمتر سراغشون میرم.

بهتره پاشم امشب هم از خواب خبری نیست........

پنجره

پنجره رو تا آخر باز میکنم   خیابان تاریک است..................
تا آن ته ته ....................
بوی بدی می آید.................
بوی تعفن..................
بوی نفرت......................
بوی آدم های مرده..................
روی زمین.....................
لاشه ها را جمع نکرده اند -...................
شهرداری اینجا مزخرف است........................
گند و کثافت ها را می گذاردند بماند.....................
فقط چند خط نارنجی می گذارند          ...........................  ""  !   ""     خطر
 .. در رو میبندم... تا سرما همه جای اتاق رو فرا بگیره... روی صندلی میشینم... تکیه میدم... آرنجم رو روی دسته صندلی میزارم و با انگشتام پیشونیم رو نگه میدارم... چشمام رو میبندم و فکر میکنم... اگه این سر درد لعنتی بزاره، فکر میکنم... وقت انجام یه کاریه... یکنواختی بسه... موقع برگشتنه... برگشتن به گذشته... بلند میشم... فقط ٣٠ ثانیه زمان میخوام تا موزیک مورد نظر رو بزارم واسه پخش... خودشه

اینجا

بر تخته سنگ

پشت سرم نارنج زار

رو در رو

دریا مرا می خواند

سرگردان نگاه می کنم

می آیم

می روم

آنگاه در می یابم که

همه چیز

یکسان است و

با این حال نیست

آسمان روشن و آبی

کنون ابر و ملال انگیز

سفید پوشیده بودم

با موی سیاه

اکنون سیاه جامه ام

با موی سفید

می آیم

می روم

می اندیشم که

شاید

خواب بوده ام

می اندیشم که

شاید

خواب دیده ام

خواب بوده ام

خواب دیده ام و بعد... مانیتور خاموش و چراغ اتاق روشن... با وجود این همه سرما من هنوز دارم تو آتیش می سوزم...  ولی اگه سرما بخورم چی...؟سمت کمد لباسها میرم و اونجا رو زیر و رو میکنم برای پیدا کردن لباس مورد نظر...  یه تیشرت گشاد آستین بلند کلاه دار... و یه شلوار گشاد باچند تا جیب...  یه لباس سرتاسر مشکی بدون هیچ رنگ اضافه .... کلاه رو روی سرم میکشم... با پای برهنه روی سرامیک سرد  قدم میزنم... روی یک خط نامرئیه ٣ متری به مدت یک ساعت در حال رفت و آمدم... و کماکان در حال سوختن از این همه گرمای وجود... و افسوس از اینکه چرا سرما به درونم نفوذ نمیکنه...

کاش یه بچه خیابونی بودم ...یکی مثل اون قرآن فروشه که امروز کتک میخورد...یا یه دختر گل فروش بد بخت  کاش یه زن تن فروش  که هزار تا مرض بی علاج و فحش و مشت و لگد و البته یه ذره پول واسه شیر خشک را حاضره با نداری ومردن بچه اش عوض کنه بودم کاش اون مشت و لگد ها و در نهایت سنگها  را من میخوردم یا یه پیرزن پیر و فرتوت بی پناه بودم با یه چادر پاره و رنگ و رو رفته و تو این سر سیاه زمستون دنبال پسر معتاد یا دختر فراریم میگشتم وقتی که بهش خبر دادن فلان جا افتاده وقتی داره با آخرین سرعت ممکن میدوه و میگه یا اباالفضل یا اباالفضل ..........کاش جای اون پسره بودم که چند روز پیش می گفت کلیه اش رو میفروشه تا خرج عمل کلیه خواهرش رو بده  طرفهای اطلسی سوار شد داشت میرفت انجمن حمایت از بیماران کلیوی میگفت خواهره نامزد کرده اگه طرف بفهمه مریضه ولش میکنه  کاش دستام پینه بسته بودو پاهام زخم میشد از عملگی واسه چندرغاز ....اینا دست از سرم بر نمیدارند .چه با چشمان باز چه با چشمان بسته.اگه جای اینها بودم حتما سرما درونم نفوذ میکرد و دیگه کابوسشون رو نمیدیدم  ...  کاش لا اقل به اندازه کافی غصه میخوردم کاش میمردم کاش میمردم کاش میمردم.....

به آینه قدی نزدیک میشم... تو سیاهی پهن شده در اتاق... تنها چیزی که نظرم رو جلب میکنه... چشمای کاملا سیاهه ...بدون هیچ رنگ اضافه

توتون

باز هم دارم میگردم پس کجاست؟ کجاست این توتون لعنتی؟...........................

باید یه جا بشینم ..به خودم میگم زندگی یعنی توتون و قهوه اسپرسو  ولی بلا فاصله پشیمون میشم ..کی حال قهوه درست کردن داره؟باشه تا یه وقت که حوصله داشتم بخاطر این حرف حال خودم را بگیرم.

بهتره یه شعر بخونم..

من با تنهایی خوشم

تنهایی یه عادته

منو از من نگیرید

خلوتم عبادته....

  چشمام رو باز میکنم... هنوز رو صندلی نشستم... آرنجم روی دسته صندلی و با انگشتام پیشونیم رو نگه داشتم

 جاسیگاری...

این جاسیگاریه من کجاست... خسته شدم انقدر خاکستر پیپم را توی کوچه خالی کردم

 شب، سکوت، آرامش... شِت، این صدای هواپیما کلی حال آدم رو میگیره...

و این است افکار در هم بر هم و داغون من... چه با چشمان باز... چه با چشمان بسته...

 
و این درد...

و این درد به مانند نیاز بدن به کافئین، جان مرا میمکد... زبانه میکشد... و فرو مینشیند...

و این درد مرا در بستر، میمیراند...خاکستر میکند... کف دو دست سرم را با فشاری اندک، له میکنند... و من خاموش میشوم...

و این درد...

و این درد...

و این درد...

دیگه صبح شده تا نیم ساعت دیگه باید زیر پل هوایی باشم والا سرویس میره اون وقت هی باید بگم ۲۰۰ تومن حافظیه و هی هیشکی محل نذاره.......بدرود تا فردا شب.........یه شب سیاه دیگه.....
سیاه بدون هیچ رنگ اضافه.....
 
ایران سرفراز
امیر حسین رمضانی.............۱۳/۱۲/۸۷    
 
{دوست گرامی مطلبی رو که خوندیید حاصل افکارسیاه یه بیمارروانیه که کاملا هم انگشت نماست لطفا برای حفظ آبروی خودتان هم که شده بدون ذکر منبع کپی نکنید}

[ نمونه سوالات و جزوات رشته حقوق ]        
+ نوشته شده در ساعت 5:40 قبل از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
پاسخ سوال شماره 1 مورخ 5/3/88
پاسخ سوال شماره 1 مورخ 5/3/88
[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  
برنده سوال شماره 1 مورخ 5/3/88
از میان پاسخ های ارسالی(۱۴ پاسخ) برای سوال شماره    ۱ مورخ ۵/۳/۸۸    ، پاسخ  همشاگردی گرامی جناب آقای محمدی از میان ۸ پاسخ صحیح به قید قرعه انتخاب گردید که بدین وسیله از ایشان تقاضا میگردد پاسخ ایمیل وبلاگ را در مورد تحویل هدیه ناقابل همشاگردیها،سریعاً ارسال فرمایند.
[ ]        
+ نوشته شده در ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط امیر حسین رمضانی  

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!